تبليغاتX
لا له

لا له

شعر و عکس عاشقانه

 

 

 

مطمئن باش ... برو     

                                       ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست  

                                            و چه بی رحمانه !!!!!!!!!!

به من و سادگیم خندیدی

                                  به منو عشقی پاک

                                                                که پر از یاد تو بود

تو برو ...

                           برو تا راحت تر  

                                               تکه های دل خود را سر هم بند زنم

مطمئن باش ... برو

                             ضربه ات کاری بود ...

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت22:19توسط لاله |

نيمه شب آواره و بي حس و حال 


 در سرم سوداي جامي بي زوان


پرسه اي آغاز کرديم در خيال


 دل به ياد آورد ايام وصال


 از جدايي يک دوسالي ميگذشت    


 يک دوسال از عمر رفت و برنگشت


 دل به ياد آورد اول بار را


 خاطرات اولين ديدار  را


 آن نظر بازي آن اسرار را


 آن دوچشم مست آهو وار را


 همچو رازي مبهم و سربسته بود


 چون من از تکرار، او هم خسته بود


 آمد هم آشيان شد با من او


 همنشين و همزبان شد با من او 


خسته جان بودم و که جان شد با من او


 ناتوان بود و توان شد با من او


 دامنش شد خوابگاه خستگي


 اين چنين آغاز شد دلبستگي


واي از شب زنده داري تا سحر


 واي از آن عمري که با او شد به سر


مست او بودم ز دنيا بي خبر


دم به دم اين عشق ميشد بيشتر


 آمد و در خلوتم دمساز شد


گفتگو ها بين ما آغاز شد


 گفتمش


 گفتمش  در عشق پا برجاست دل


 گر گشائي چشم زيباست دل


 گر تو زورق بان شوي درياست دل


 بي تو شام بي فرداست دل


 دل ز عشق روي تو حيران شده


در پي عشق تو سرگردان شده


 گفت :


 گفت در عشقت وفادارم بدان


 من تو را بس دوست ميدارم بدان


 شوق وصلت را به سر بدان


 چون توئي مخمور خمارم بدان


 با تو شادي ميشود غمهاي من


 با تو زيبا میشود فرداي من


 گفتمش عشقت زدل افزون شده


 دل زجادوي  رخت افسون شده


 جز تو هر يادي به دل مدفون شده


 عالم از زيبائي ات مجنون شده


بر لبم بگذاشت لب يعني خموش


 طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش


 در سرم جز عشق او سودا نبود


 بحر کس جز او در دل جا نبود


 ديده جز بر روي او بينا نبود


 همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود


 خوبي اون شهره آفاق بود


 در نجابت در نکوهي بي همتا بود


 روزگار


 روزگار


 روزگار اما وفا با ما نداشت


 طاقت خوشبختي ما را نداشت


 پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت


 بي  گمان از مرگ ما پروا نداشت


 آخر اين قصه هجران بود و بس


 حسرت و رنج  فراوان بود و بس


 يار ما را از جدائي غم نبود


 در غمش مجنون و عاشق کم نبود


 بر سر پيمان خود محکم نبود


 سهم من از عشق جز ماتم نبود


 با من ديوانه پيمان ساده بست


 ساده هم آن عهد و پيمان شکست


 بي خبر پيمان ياري گسست


 اين خبر ناگاه پشتم را شکست


 آن کبوتر عاقبت از بند رست


 رفت با دلدار ديگر عهد بست


 با که گويم او که همخون من است


 خصم جان و تشنه خون من است


 بخت بد بين وصل او قسمت نشد


 اين گدا مشمول آن رحمت نشد


 آن طلا حاصل به اين قيمت نشد


 عاشقان خوش دلي تقدیر نيست


 با چنين تقدير بد تدبير نيست


 از غمش با دود و دم همدم شدم


 باده نوش غصه او من شدم


 مست و مخمور و خراب از غم شدم


 ذره ذره آب گشتم کم شدم


 آخرآتش زد دل ديوانه را


 سوخت بي پروا پر پروانه را


 عشق من از من گذشتي خوش گذر


 بعد از اين حتي تو اسمم را مبر


 خاطراتم رو تو بيرون کن ز سر


 ديشب از کف رفت فردا را نگر


 آخر اين يکبار از من بشنو پند


 بر منو بر روزگارم دل مبند


 عاشقي را دير فهميدي چه سود ؟


عشق ديرين گسسته تار و پود


 گرچه آب رفته باز آيد به رود


  ماهي بيچاره اما مرده بود


 بعد از اين هم آشيانت هر کس است


باش با او


 ياد تو ما را بس است...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت11:50توسط لاله | |

در هیاهوی زمان
در دل ساکت شب

بی رمق خسته و سرد
من به دنبال خودم می گردم!
من که بودم...
کیستم...
چه کسی خواهم شد؟

قاصدی بی مقصد


اه...
ای رفته ز یاد
مشتی از خاک زمین
من گمشدهام
چه کسی خواهد یافت؟
من سرگردان را...
من پاییزی را...

گم شدم در تنهایی
وسعتی تو خالی

باد برده است مرا
یا که یک خواب عمیق؟
من چه اندازه زیاد
پوچ و خالی شده ام!
عشق از یاد دلم رفته چه زود

هیس ..ساکت...انگار...
که صدایی خبر از امدنم می دهد

این صدای قدم خسته توست؟
یا نوای قدم رسته من؟
انچه از من شده دور

به تنم می اید

من به منمی رسم انگار دگر
شاید این بار شکوفا بشوم

هیس...ساکت...انگار...!



 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت9:44توسط لاله | |

.

منتظر باش که بارانی شوم

تا ببارم بر کلون خانه ات

تا ببوسم جای دستان تو را

روی قفل آهنین خانه ات

.

منتظر باش کبوتر بشوم

بپرم تا آشیان سبز تو

تو ندانی من که هستم من ولی

خیره باشم در دو چشم مست تو

.

منتظر باش که پاییز شوم

خالی از سر سبزی و رنگ بهار

تا بماند روی گلدان های تو

دست هایم زردو خشک و بی قرار

.

منتظر باش که یک خواب شوم

روی ذهن تو بچرخم مثل باد

چشم هایت خسته تر، مستانه تر

روی یک خمیازه پرامتداد.

منتظر باش که یک بغض شوم

تا بپیچم روی فریادی بلند

در گلوی خود مرا احساس کن

دست و پایم را نبند

.

منتظر باش که یک لاله شوم

سرخِ سرخ ِسرخ در دامان خاک

هر کجایی باش ، من هم مانده ام

تا گذاری پای بر این خاک پاک

.

منتظر باش که یک اشک شوم

نرم و آهسته به روی گونه ات

جای من در لای مژگان تو بود

می چکم اما ز چشم روشنت

.

منتظر باش که یک حرف شوم

تا بیایم روی لب های تو باز

تو مرا تکرار کن، تکرار کن

می شوم آماده آواز باز

.

منتظر باش که خورشید شوم

تا بتابم بر تن و بر دست تو

گرمِ گرمِ گرم از رویم شود

راهها و کوچه بن بست تو

.

منتظر باش که یک شب بشوم

ساده و تاریک و غمگین و سیاه

من می ایم روی بام خانه ات

می نشینم تا طلوع یک نگاه

..

منتظر باش که یک عکس شوم

روی دیوار اتاقت جای من

یا شوم یک پنجره در گوشه ای

که تو بنشینی شبی در پای من

.

منتظر باش که یک شعر شوم

در میان صفحه های دفترت

یا شوم خودکار در دستان تو

یا ستاره ای شوم من در شبت

.

منتظر باش که یک عطر شوم

تا بیاویزم به سرتاپای تو

یا شوم راهی که اید سوی تو

یا نسیمی در شب زیبای تو

.

منتظر باش که یک ابر شوم

تا شوم مهمان پاییزی تو

منتظر باش که یک پرده شوم

یا شوم نقشی به رومیزی تو

.

منتظر باش که یک سیب شوم

تا که بنشینم به روی ظرف تو

منتظر باش که یک آه شوم

در میان انتظار حرف تو

.

منتظر باش که یک سایه شوم

پابه پای تو به هر جا می روی

منتظر باش که یک برف شوم

در زمستان های سرد بی کسی

.

منتظر باش که یک پله شوم

رد پای تو برایم آرزو

منتظر باش که یک شاخه شوم

از کنار پنجره سر کرده تو.

منتظر باش که یک قصه شوم

قصه اسطوره های عاشقی

.

منتظر باش که یک دشت شوم

پر شوم از شاخه های رازقی

.

منتظر باش که یک رنگ شوم

روی هر روز تو تکرار شوم
.

منتظر باش که یک نامه شوم

حسرت لحظه دیدار شوم

.

منتظر باش که یک فکر شوم

تا فراموشت نگردد یاد من

آشنای انتظار و خستگی

این تویی آغاز این فریاد من

.

منتظر باش که یک فرش شوم

روز و شب اما به زیر پای تو

این من و این خستگی هایم ببین

هیچ کس در دل ندارد جای تو

.

منتظر باش که یک گل بشوم

غنچه غنچه روی خاک خانه ات

.

منتظر باش که بارانی شوم

تا ببارم بر کلون خانه ات

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت19:2توسط لاله | |

 

 این عکس رو هم گذاشتم به یادپاییزی که باهات آشنا شدم

 

 

برو...


 

خورشید وآسمان ومهتاب دریا وبرف و جنگل بامن غریبه شده اند!


 

برو...فاصله ی من و دریا ، به اندازه من و دل توست و کسی صدای امواجش را


 

به من نمی رساند !  برو دلم گرفته از هوای گرفته ی با تو


 

 ولی بی تو ! تو تنها به بهانه سنگی از پیش من رفتی !


 

در دلم همیشه عشق تو بود و انتظار تنها بهانه ی من بود ! فاصله ها یاد تو را


 

به من می رساندند ومن آواره شدم ، ولی ...برو برو...! تو مهربان من نبودی،


 

تو نیلوفر وفایت را شکستی ! برو...! تاب نامهربانی ات را ندارم. بیش


 

از این آزارم مده ! تو با یاد او نفس می کشی


 

 نامهربان من !...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت12:41توسط لاله | |

 

 

 

 

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا به دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چه قدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمنک است

سهراب سپهری

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت16:22توسط لاله | |

تولدت مبارک

 

جشن تولد تو ای عزیز مبارک

 

غنچه ی ما گل شده همگی بگین مبارک

 

ایشالا صد ساله شی

 

نه صدو بیست ساله شی

 

نه صدو بیست سال کمه همیشه زنده باشی

تولدت مبارک

 

جشن تولد تو ای عزیز مبارک

 

غنچه ی ما گل شده همگی بگین مبارک

 

ایشالا صد ساله شی

 

نه صدو بیست ساله شی

 

نه صدو بیست سال کمه همیشه زنده باشی

تولدت مبارک

 

جشن تولد تو ای عزیز مبارک

 

غنچه ی ما گل شده همگی بگین مبارک

 

ایشالا صد ساله شی

 

نه صدو بیست ساله شی

 

نه صدو بیست سال کمه همیشه زنده باشی

 

این هم یک تولد برای اشکان عزیز دوست دارم تولدت مبارک البته یه کم دیر شد

 ببخشید

بی اختیار سرت را رو شونش می گذاری

تموم این همه حرف و دلتنگی

با اشک بیان می شه

باورت نمیشه که اومده پیشت

سرت را بر می داری و با چشات

تموم غصه هاتو دور می ریزی

می خوای بگی که عاشقشی

اما تا میای حرف بزنی

می بینی که لبش را رو لبت میگذاره

تا مثل همیشه تو نگی و اون اول شه.

تویی آن نسیم معطر که استنشاق می کنم

تویی آن اشک که در چشمانم خوابیده ای

و موقع و نا موقع سیلاب می شوی در روحم

تویی که چون خون در رگهام جریان داری

تویی که چون روح در جسمم رخنه کردی

تویی که با روح بزرگت همه وجودم را در بر گرفتی

تویی که مرا به اوج غزل رساندی

و مرا با زیباترین غزلها آشنا کردی

دوستت دارم گل من. 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت19:44توسط لاله | |

آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند

آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند

آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي

به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند

دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد

شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند

فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است

فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند

صبحِ فردا به شبت نيست که نيست

تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند

راستـي آنچـه بـه يــادت داديم

پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند

آدمــک نغمــه ی آغــاز نخوان

به خــدا آخــر دنيـاست، بخند

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت12:30توسط لاله | |

پی چشمان قشنگت آنقدر گشتم و گشتم

                        که دگر چشم ندارم

پی دستان تو آنقدر همه جا دست کشیدم

                         که دگر دست ز آستر ندارم

آنقدر مست تو گشتم که از آن پیک چهل روز گذشت است

                       و هنوز عقل ندارم

آنقدر محو تو بودم ، که هنوز هم مه و دودم

آنقدر گریه که کردم که هنوز هم خود رودم

آنقدر ناز که کردی ، آنقدر ناز که دیدم

آنقدر دور که بودی

                                 که هنوز هم نرسیدم

اتش بده رفیق

که سردم است

که خسته ام

که دود را بهانه کرده ام

که سیگار را ترانه کرده ام

که نیکوتین شده دلیل بودنم

که مانده ام

پس غذای چرب اتش بده رفیق

پس بیدار شدن  سر خواب عصر

سر زندگی

سر اعصاب خوردیم اتش بده رفیق

که دود را امیخته ام به شعر

ببر مرا ببر به پشت ان خرابه ای

که از سرنگ سنگ فرش شده

ببر به پشت ان خرابه ای

که جای خوب مرگ شده 

ببین که اهنگ زندگیم

 چه فالش می زند نمی خورد به رقص

ببین که فکر رفتنت نبودنت

چگونه می کشد مرا به ترس

جنون شدم رسیده ام به ناکجا

نگیر ز پشت سر مرا  نباش سد رفتنم

نگو بمان نرو نباش دلیل جان کندنم

تو حرف های خوب خود زدی تمام شدی

حرام شدی به پای من

نکش مرا به بند که سخت تر می شود تنم

که بوسه ات که سینه ات

که داغی تنت دگر نیست مرحمم

اعتراف کن که از من بریده ای

که کار من به روزگار سپرده ای

کسی نخورد غصه , ما را

کسی اشک ما نریخت

گلوی خشک ما چه تلخ

متادون از اب می گریخت

دو پک به دود خستگی

دو شعر مانده بود تا دلبستگی

سرم چه گرم تنم چه سرد

دگر نگو گذشت و رفت

نگو نمی رسیم به هم

پیک رسید به شیش و هفت

دو جوب مانده بود به مرگ

ببین که از لجن کفن شدیم

ببین که خود لجن شدیم

که افتیم که انگلیم.

عرق چه سرد می نشیند به روی تن

یخ نزن برو بخار شو

بخار شو که زنده ام

که مانده است هنوز

یک نفس برای کام اخرم.

گریز ما اثر نکرد که سایه ی سیاه مرگ

همیشه هر کجاست پیش ما

نفس بکش نفس بکش هیچ نگو

صدای خود هدر نده

نمی رسد به یکدگر صدای ما

سراغ ما نیا که ما رفته ایم ز دست

برو به قبر های شهر داری سری بزن

دو بسته خرما بگیر ببر نثار روح پاک من

خدا رحمتش کند بگو بیا به مرده های لعنتی سری بزن

بیا به دشت گوشت و خون سوخته و

به نعش های کرم خورده ی کرک

ببین که نعش ما چطور نشسته دفن می شود

ننگ به روزگارمان ننگ بر این چرخ و فلک

دگر بس است نگاه کن چگونه می رسد ز راه

چگونه می برد مرا نگاه کن سایه ی سیاه مرگ را.

نگاه کن بیا جلو  نگاه کن

ببین که مرگ چگونه روح ما ربود

بگو گناه ما چه بود ...

بگو...

+نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت22:26توسط لاله | |

من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،


و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده


، من فقط یه آدمم ،


یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه


و گاهی هم زیادی مغرور ،


آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه


و با همه زلال باشه !


اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!


کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده


که حرف همو بفهمن ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن ،


و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .


به همون خدای آسمونا


اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست


اینا از عمق وجود م بلند میشه
.
.


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت16:57توسط لاله | |

 

دلی که شکست

 دلی که شکست
دیگه شکسته
اشکی که چکید دیگه چکیده
من میگم خدا من میگم خدا
دل شکسته رو درمون نمیشه کرد
اشک چکیده رو پنهون نمیشه کرد
حرف من اینه حرف من اینه

مرغی که پرید دیگه پریده
تنی که لرزید دیگه لرزیده
دلی که شکست دیگه شکسته
اشکی که چکید دیگه چکیده وای
من میگم خدا
دل شکسته رو درمون نمیشه کرد
نه نمیشه
اشک چکیده رو پنهون نمیشه کرد
نه نمیشه
حرف من اینه غمم همین
ای خدا ای خدا ای خدا
غم چه سنگینه

از دلم میگی نگو نگو نگو دلم شکسته
از دستام نگو ببین ببین ببین هر دوتاش بسته
از دلم میگی نگو نگو نگو دلم شکسته
از دستام نگو ببین ببین ببین هر دوتاش بسته
با دست بسته
دل شکسته
تنهای تنها غمگین غمگین
من میگم خدا
دل شکسته رو درمون نمیشه کرد
نه نمیشه
اشک چکیده رو پنهون نمیشه کرد
نه نمیشه

مرغی که پرید دیگه پریده
تنی که لرزید دیگه لرزیده
دلی که شکست دیگه شکسته
اشکی که چکید دیگه چکیده وای
من میگم خدا
دل شکسته رو درمون نمیشه کرد
نه نمیشه
اشک چکیده رو پنهون نمیشه کرد
نه نمیشه
حرف من اینه غمم همین
ای خدا ای خدا ای خدا
غم چه سنگینه
ای خدا ای خدا ای خدا
غم چه سنگینه
ای خدا ای خدا ای خدا
غم چه سنگینه

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت11:16توسط لاله | |

 

 
واقعا دوستت دارم


واقعا دوستت دارم


گرچه شايد گاهي

چنين به نظر نرسد


گاه شايد به نظررسد

كه عاشق تو نيستم

گاه شايد به نظر رسد

كه حتي دوستت هم ندارم

ولي درست در همين زمان هااست

كه بايد بيش از هميشه

مرا درك كني

چون در همين زمان هاست

كه بيش از هميشه عاشق تو هستم

ولي احساساتم جريحه دار شده است

با اين كه نمي خواهم

مي بينم كه نسبت به تو

سرد و بي تفاوتم

درست در همين زمان هاست كه مي بينم

بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود

اغلب كرده تو ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است

بسيار كوچك است

ولي آن گاه كه كسي را دوست داري

آن سان كه من تو را دوست داري

هركاهي ؛كوهي مي شود

و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد

كه دوستم نداري

خواهش مي كنم با من صبور باش

مي خواهم با احساساتم

صادق تر باشم

و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم

ولي با اين همه

فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي

كه هميشه

از همه راههاي ممكن

عاشق تو هستم
__________________
magmagf is offline  

 

ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم
نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم
نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست
منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست !!!

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت19:40توسط لاله | |

 

 

 

عشق صدای فاصله هاست ،فاصله هایی که غرق در ابهامند . . . (سهراب سپهری (

سهراب جان : عشق هرگز صدای فاصله ها نبوده اما فاصله ها همیشه غرق در ابهام بوده اند ،صدای فاصله ها صدای ریزش اشکهایی است که بر گونه می غلتند ،

 صدای هق هقی است شبانه و یا انتظاری احمقانه و گهگاه غزلهایی عاشقانه و پس از چندی سکوت ، سکوت بغضی که در سینه فریاد شده که شاید این سکوت

 آخرین فریاد عاشق باشد که اگر توانی برای فریاد بر آوردن مانده باشد، گاه فریاد ها در گلو خفه می شوند و گاه در سینه بغض و گاهی هرگز بر نمی آیند اما می توان

 آنها را از درون شنید ! و باز هم انتظار درست مانند حرکت در مسیر دایره و بازگشت به همان نقطهء اول و گله از واژه ها زمانیکه از بیان احساسات عاجزند

درست هنگامی که تفاوتها را درک نمی کنی ، تفاوت میان مرگ و زندگی ، درد و لذّت و یا عشق و نفرت ، سکوت همیشه یک زندان بوده و جنون یک درمان و

 مرگ که خود آغاز است ، آغاز یک پایان ، باز رویایی کودکانه به نام عشق و افسانه ای دست نیافتنی به نام معشوق آن هم از نوع با وفایش . . .

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت21:7توسط لاله | |

 

ایکاش می دانستم با خودت چه می گویی

راستی ! تو هیچگاه با خودت هم سخن می گویی ؟

می خواهم بدانم پاسخ قلبت را چه می دهی

آنهنگام که هوای ِ من در سرت می آید

نمی دانم ... شاید قلبت حتی اسم من را هم نمی داند ...

اما دیگر در و دیوار این خانه هم با تو آشناست

آنقدر از تو سخن می گویم که همه وصف تو را می دانند

با کتابهایم از فکرهایت سخن گفتم

با آینه ها از نگاههایت

با سنگها از صدای ِ پاهایت

و شاید شبها که من می خوابم آنها با هم سخن می گویند

هرکدام از تو چیزی می گویند

یکی فریاد می زند «من آن عکسی را دیده ام که شبها آرام  از زیر تخت بر می دارد و قبل از خواب می بوسد !»

و دیگری می خندد «من هزار بار دیده ام که در هر صدایی نشانه او را می بیند و از جا بر می خیزد»

و باز هم از هم می پرسند «راستی اسمش را شما می دانید ؟»

و یکی می گوید «هیچگاه اسمش را نمی گوید... اما لفظ عزیزکم از دهانش نمی افتد... می گوید اسمش را ببرم حرمتش می شکند...»

یکی از آن میان می گوید «ساکت ... دمی دیگر صبح می شود... هنوز نخوابیده ...»

 


 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت6:20توسط لاله | |

یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم

اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم

 

 فکر خوبیه

 

 منم خیلی تنهام

 

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم

 

اخه میدونی من اینجا

 

خیلی تنهام

 

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم

 

 فکر خوبیه

 

منم خیلی تنهام

 

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور

 

جایی که هیچ مزاحمی نباشه

 

وقتی همه چیز حل شد 

 

تو هم بیا اونجا

 

 اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

 

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم

 

 فکر خوبیه

 

 منم خیلی تنهام

 

یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم

 

 اخه میدونی من

 

اینجا خیلی تنهام

 

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم

 

فکر خوبیه

 

 منم خیلی تنهام

 

یه روز دیگه تو نامه برام نوشت:

 

 من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم

 

اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

 

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

 

 اره میدونم

 

فکر خوبیه

 

منم خیلی تنهام

 

حالا دیگه اون تنها نیست

 

 و از این بابت خوشحالم

 

 و چیزی که بیشتر از اون

 

خوشحالم میکنه اینه که هنوز

 

 نمیدونه که من

 

    خیلی خیلی تنهام

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت7:27توسط لاله | |